شاهدخت سرزمین ابدیت
بالا نوشت: آبی٬خاکستری٬سیاه... کودک قلب من این قصهء شاد ٬ خودش نوشت: 1-(دیروز تولد یکی بود عزیز دلم دلت واسه من نسوزه 2-این شعر رو قبلا هم گذاشته بودم ولی دیدم الانم مناسبه 3-خدا جونم من این وسط موندم نمی گم خودم فرشته امااااا ولی ماشاا... بعضی از این ادما اباد می کنن به جون خودم انقد رو دارن که هر کاری دلشون بخواد انجام می دن اخرشم احساس گناه رو تو یکی دیگه بوجود میارن ادما کفری می کنن شاید اولش خوشونو یه سفید برفی یا زیبای خفته نشون بدن ولی بعدش می فهمی دیو دو سر که چه عرض کنم دیو چهل سرن دیدی خودت... دیدی به من چی می گه پررو به من می گه تو حتما یه کاری کردی که همه از دستت ناراضین منم گفتم بشین سرجات از کی تا حالا تو ادم شدی که خودتو همه حساب می کنی هر چند دیگه قبولش نداشتم ولی دلم شکست اخه کاری نبود که براش نکنم خداجونم نمی گم بلا ملا سرش بیاد.. نه نمی خوام حساب اذیتایی که منون کرد بدی دسش ولی فقط یه روز جلوش وای می سم می گم چرا؟ چرا بعد از اون همه اذیت اون و کمک من بهم این حرفو زد قبول نکرد اشتباه کرده و جلو چند نفرم بهم اینجوری گفت هرچند من که کوچیک نمی شم با این کارا ولی خوب.... پایین نوشت: 1-یه چیز کوچولو بگم به همتون که جون هر کی دوست دارین از سر خوبی و مهربونیتون به هیشکی کمک نکنید خودتونو واسه کسی به اب و اتیش نندازین ادمای این دوره زمونه بی چشم و رون خوب دیگه گلایه ای نوشتماااااا ایشالا خدا به مامان و باباش صبر بده تا این درخت بزرگ رو به سرانجام برسونن فعلا اسمان شهر غریبی است هم سفرها در ان با دو بال ذهن کوچه پس کوچه ها را می روند سر هر خانه ی دوست چه سلامی چه علیکی جان به هم هدیه می دهند چه کسی ان بالاست که صدایش اشناست رنگ ابی با تنش امیخته است و تلالو اش به اب و دریاست ما به چه دل خوش داریم یادمان باشد جای ما ان بالاست انکه بحر در کوزه ریزد به چه سود؟ انکه از سنگ به خود اویزد که چه سود؟ دلمان پرنکنیم ان بالا اسمان دیگری است شب هایش همه نور دریایش همه زر زیر پا حریر عشق اندازیم و به پا گیوه ی ابر را نازیم عشق اینجا به چه سود؟ سر به بالا و دم دار چه رفت؟ مردم این پایین به چه دل را فهمند؟ خنده ی یک کودک که چه بازی دانند؟ عشق اینجا که تنش اواز نیست پا به پای اسمان ان بالاست که چه از سنگ زدن بر شیشه سر خود را دادیم بر باد فنا مردم اینجا دل را به نشان ادمیت دانند نه دل خود جهانی دارد خنده ی یک کودک خنده ی عشق خداست خنده هامان را کو؟ گریه هامان به چه سود؟ گل ما را که چه پرپر کردند؟ به چه حق ما را به غم اندازند؟ خنده ها را یابیم غم هامان به درک ردپاهایش را از همین جا گیریم عزم سفرهامان کو؟ ناله ی شادی دلهامان کو؟ اسمان دیگری است ان بالا دل خود اسیر این جا نکنیم برویم ان بالا انجا که دگر خجالت از کفش به پامان نکشیم هر که انجا می رود کفش هایش کهنه است راستی کفش هامان به کجاست؟ اسمان را هوس دیداریم خنده هامان بالاست برویم ان بالا...... پایین نوشت: ۱ـاخیییییییی دلم واسه اینور اونور نوشتام تنگ شده ۲ـمی خواستم واسه امام حسین یه شعر بنویسم ولی دیدم قشنگ تر و عرفانی تر از این شعرم پیدا نمی کنم ۳ـگاهی وقتا دل ادم بدجوری می گیره مخصوصا الان که هوا ابریه ۳ـجاتون خالی به خاطر یخ زدگی پیاده رو ها چند روز پیشا خوردم زمین ولی خوشبختانه زیاد خندم نگرفت که نتونم از جام بلندشم ۴ـ ۵ـراستی یه سوال:شما با یه ادمه خوش خنده چطور برخورد می کنین؟(منظورم یک کودک فهیم خوش خنده)
از لبانِ تو شنید :زندگی رویا نیست .
زندگی زیبایی ست .
می توان٬
بر درختی تهی از بار ٬ زدن پیوندی .
می توان در دل این مزرعهء خشک و تهی بذری ریخت .
می توان ٬
از میان فاصله ها را برداشت .
دل من با دل تو ٬
هر دو بیـزار از این فاصله هاست .
قصه شیرینی ست .
کودک چشم من از قصهء تو می خوابد .
قصهء نغز تو از غصه تهی ست .
باز هم قصه بگو ٬
تا به آرامش دل٬
سـر به دامان تو بگذارم و درخواب روم... 
حمید مصدق 
که خیلی اذیتم کرد حالا دلم می خواد خودش بخونه ولی می دونم نمی خونه
چون تویی که دیگه دوستی مثه من نداری و برات افسوس می خورم چون همیشه همه کاری برات کردم
)















فقط به کسی کمک کنین که ارزشش رو داره








مخصوصا واسه پایین نوشت و خودش نوشتام
دیگه خودتون یه ذره معرفت و عرفانتون رو ببرید بالا
محرم امسال برای من مثه سالای دیگه نبود کاش یه کمی به جای اینکه از خونه هامون بریزیم بیرون و بیفتیم دنبال دسته ها یه کمی می شستیم و فکر می کردیم که چرا و داریم به کجا می ریم؟(منظور اینه که با کارامون داریم می ریم کجا)
(می دونین که چی می گم)
امروز یه دختر کوچولو رو تو خیابون دیدم که باورم نمی شد کلاس اول دبستانه بیشتر شبیه یه جنین پیاده بود
اصلا مثه جنینا هم راه می رفت انقد بامزه بود(ماشالاه چقد هیکلای نسلهای ایندمون خوب می شه همگی رشیــــــــــــــد
)

